در این بهار رحمت و غفران و مغفرت
خوش بخت کسی است که بخشیده می شود
استشمام شمیم خوش بوی رمضان گوارای وجودتان
« التماس دعا »
فیلم اخراجی ها رو گذاشته بودن، حاجی رو دیدم یاد این ابیات محمد جاوید افتادم:
آدمي مي شناسم از باباش
ارث بسيار دارد و من نه
زن آرام و ساكتي گويي
مثل ديوار دارد و من نه
دور از چشم همسرش رعنا
دوسه تا يار دارد و من نه
گرچه يك بار ازدواجيده
قصد تكرار دارد و من نه
در حساب سپرده اش طفلي
پول سرشار دارد و من نه
بيسواد است گرچه اين يارو
دوسه جا كار دارد و من نه
بابت پست هاي دولتي اش
چند طومار دارد و من نه
در دروغ و چاخان و پررويي
يد بسيار دارد و من نه
از زمين هاي غصبي مردم
دوسه هكتار دارد و من نه
روي پيشاني اش به لطف ريا
يك دوآثار دارد و من نه
در ولاالضّالين كشيدن حمد
خيلي اصرار دارد و من نه
مي كشد جانماز را از آب
چون كه اجبار دارد و من نه
سفرعمره و تمتع را
سي چهل بار دارد و من نه
با خانم هاي بد حجاب و لوند
ميل پيكار دارد و من نه
وبه عنوان آمر ِ معروف
لگد انگار دارد و من نه
نهي از منكرش تماشايي است
مشت در كار دارد و من نه
به خيال خودش براي وطن
قصد ايثار دارد و من نه
از امورات كاملاً سري
كسبِ اخبار دارد و من نه
با توجه به كسبِ اين اخبار
نبض بازار دارد و من نه
دوش« جاويد» گفت او حتماً
مهرۀ مار دارد و من نه
خیلی دلم گرفته از این زمانه ی پر فریب و پر نیرنگ. ناخودآگاه یاد شعر سوزناکی از هوشنگ ابتهاج افتادم. با هم بخوانیم:
چه غريب ماندي اي دل! نه غمي، نه غم گساري
نه به انتظار ياري، نه ز يار انتظاري
غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد
كه دگر بدين گراني نتوان كشيد ياري
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستاره اي ست باري
دل من! چه حيف بودي كه چنين ز كار ماندي
چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاري
نرسيد آن كه ماهي به تو پرتوي رساند
دل آبگينه بشكن كه نماند جز غباري
همه عمر چشم بودم كه مگر گلي بخندد
دگر اي اميد خون شو كه فرو خليد خاري
سحرم كشيده خنجر كه : چرا شبت نكشته ست
تو بكش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاري
به سرشك همچو باران، ز برت چه بر خورم من؟
كه چو سنگ تيره ماندي همه عمر بر مزاري
چو به زندگي نبخشي تو گناه زندگاني
بگذار تا بميرد به بر تو زنده واري
نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پيري كه نداشت برگ و باري
سر بي پناه پيري به كنار گير و بگذر
كه به غير مرگ ديگر نگشايدت كناري
به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها
بنگر وفاي ياران كه رها كنند ياري!

خسته و دلنگران از حوادث تلخ و بهتآور اخیر و متنفر از این همه سمپاشی و ........... رسانهای که نام رسانهی ملی را یدک میکشد و از بودجهی عمومی استفاده میکند ولی نه ملی که میلی عمل میکند و به قول آقای عماد افروغ(از چهره های منصف اصولگرا) به سان هیزم کشی برای آتش عمل میکند و در حكم ستاد جنگ گروه و طیفی خاص، به جای آرام کردن اوضاع، دل حداقل بیست میلیون نفر از طرفداران مهندس مظلوم، یار و یاور امام راحل(ره) و جزو ذخایر بیبدیل انقلاب (جناب مهندس موسوی) را ریش و جریح میکند، این جعبه دروغ پراکنی را تا مدتي نامعلوم خاموش كردم و طبق معمول به وبگردی مشغول شدم، تا ببينم از لابلاي سايتها و وبهايي كه هنوز از چشم فيلترينگ آقايان پنهان مانده، چه اخبار راست و دروغي پيدا ميكنم. در اين گشت و گذار، مطلبی توجهم رو جلب کرد. پر بی راه ندانستم در عصر سياستزدهي كنوني كه حالم از دروغ و ريا و شايعه و پرونده و قتل و زندان و ....... بههم ميخورد، آن را برای خاطر مشکل پسند شما عزیزان نمایش دهم:

الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونهي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس:
بله، با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم! قول داده امشب جوابمو بده!
بگو، من مي شنوم.
کودک متعجب پرسيد:
مگه تو خدايي!؟ من با خدا کار دارم ...
- هر چي ميخوای بگی به من بگو، قول ميدم به خدا بگم.
صداي بغض آلودش آهسته گفت:
يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت شد. بعد از مکثي نه چندان طولاني گقت: نه عزيزم! خدا خيلي دوستت داره. مگه ميتونه کسي تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمان كودك حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روي گونهاش غلطيد و با همان حالت بغض آلود گفت:
اصلاً اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما!
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت؛ خدا گفت:
بگو زيبا! بگو . هر چي رو دل کوچکيت سنگيني ميکند بگو!
ديگر بغض امانش را بريده بود؛ بلند بلند گريه کرد و گفت:
خداجون! خداي مهربون! خداي قشنگم! ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم! تو رو خدا !
خدا گفت: چرا عزيزم؟ اين مخالف تقديره! چرا دوست نداري بزرگ بشي؟
- آخه خداجون من خيلي تو رو دوست دارم؛ قد مامانم! ده تا دوستت دارم! اگه بزرگ بشم؛ نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟ نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم؟ نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن. مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم. مگه ما باهم دوست نيستيم؟ پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه؟
خداجون! چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اينطوري نميشه باهات حرف زد؟
خداجونم نذار من مثل اينا بزرگ شم، ميترسم منم دروغگو بشم! مردمو بزنم! اونارو بكشم ..... مي ترسم ..........
خدا ايستاد و آرام به حرفاي بغض آلود كودك گوش داد پس از تمام شدن گريههاي کودک، گفت:
آري؛ آدم! محبوبترين مخلوق من! چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه! کاش همه مثل تو به جاي خواستههاي عجيب، من رو از خودم طلب ميکردن! تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم و نه براي خودخواهيشان ميخواستند. دنيا براي تو کوچکه ...
بيا براي هميشه کوچک بمان و هرگز بزرگ نشو!
کودک کنار گوشي تلفن، درحاليكه لبخندي مليح برلب داشت، آرام و بي دغدغه در آغوش خدا به خواب فرو رفت...........
شوق پرواز مجازی، بال های استعاری
لحظه های كاغذی را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری
آفتاب زرد وغمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری
عصر جدول های خالی، پارك های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمكت های خماری
رونوشت روزها را روی هم سنجاق كردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه باز حوادث
درستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری .
سروده مصطفی

بیستمین سالگرد عروج ملکوتی معمار بزرگ انقلاب - امام راحل عظیم الشأن مان - را تسليت و تعزيت عرض مي كنم. اميد آن بيش از گذشته با انديشه و آرمان آن مرد الهي آشنا شويم و در جهت حفاظت و حراست از ميراث گران سنگ آن مصلح بزرگ بكوشيم. يادش گرامي باد.

آب زنيد راه را هين كه نگار مي رسد
مژده دهيد باغ را بوي بهار مي رسد
راه دهيد يار را آن مه ده چهار را
كز رخ نوربخش او نور نثار مي رسد
***
چاك شدست آسمان غلغله ايست در جهان
عنبر و مشك مي دمد سنجق يار مي رسد
رونق باغ مي رسد چشم و چراغ مي رسد
غم به كناره مي رود مه به كنار مي رسد
***
تير روانه مي رود سوي نشانه مي رود
ما چه نشسته ايم پس شه ز شكار مي رسد
باغ سلام مي كند سرو قيام مي كند
سبزه پياده مي رود غنچه سوار مي رسد
خلوتيان آسمان تا چه شراب مي خورند
روح خراب و مست شد عقل خمار مي رسد
اگر روزی، جایی، چیزی شکستم، دل نباشد!


