تبليغاتX
دیده و دل
کم کم غروب ماه خدا دیده می شود

                در این بهار رحمت و غفران و مغفرت

                              خوش بخت کسی است که بخشیده می شود

استشمام شمیم خوش بوی رمضان گوارای وجودتان

« التماس دعا »

جمعه 1388/05/30 ساعت 15:44| نویسنده : ایرج |

فیلم اخراجی ها رو گذاشته بودن، حاجی رو دیدم یاد این ابیات محمد جاوید افتادم:

آدمي مي شناسم از باباش
ارث بسيار دارد و من نه

زن آرام و ساكتي گويي
مثل ديوار دارد و من نه

دور از چشم همسرش رعنا
دوسه تا يار دارد و من نه

گرچه يك بار ازدواجيده
قصد تكرار دارد و من نه

در حساب سپرده اش طفلي
پول سرشار دارد و من نه

بيسواد است گرچه اين يارو
دوسه جا كار دارد و من نه

بابت پست هاي دولتي اش
چند طومار دارد و من نه

در دروغ و چاخان و پررويي
يد بسيار دارد و من نه

از زمين هاي غصبي مردم
دوسه هكتار دارد و من نه

روي پيشاني اش به لطف ريا
يك دوآثار دارد و من نه

در ولاالضّالين كشيدن حمد
خيلي اصرار دارد و من نه

مي كشد جانماز را از آب
چون كه اجبار دارد و من نه

سفرعمره و تمتع را
سي چهل بار دارد و من نه

با خانم هاي بد حجاب و لوند
ميل پيكار دارد و من نه

وبه عنوان آمر ِ معروف
لگد انگار دارد و من نه

نهي از منكرش تماشايي است
مشت در كار دارد و من نه

به خيال خودش براي وطن
قصد ايثار دارد و من نه

از امورات كاملاً سري
كسبِ اخبار دارد و من نه

با توجه به كسبِ اين اخبار
نبض بازار دارد و من نه

دوش« جاويد» گفت او حتماً
مهرۀ مار دارد و من نه

جمعه 1388/05/02 ساعت 11:0| نویسنده : ایرج |
سلام

 خیلی دلم گرفته از این زمانه ی پر فریب و پر نیرنگ. ناخودآگاه یاد شعر سوزناکی از هوشنگ ابتهاج افتادم. با هم بخوانیم:

چه غريب ماندي اي دل! نه غمي، نه غم گساري

نه به انتظار ياري، نه ز يار انتظاري

غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد

كه دگر بدين گراني نتوان كشيد ياري

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان

كه به هفت آسمانش نه ستاره اي ست باري

دل من! چه حيف بودي كه چنين ز كار ماندي

چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاري

نرسيد آن كه ماهي به تو پرتوي رساند

دل آبگينه بشكن كه نماند جز غباري

همه عمر چشم بودم كه مگر گلي بخندد

دگر اي اميد خون شو كه فرو خليد خاري

سحرم كشيده خنجر كه : چرا شبت نكشته ست

تو بكش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاري

به سرشك همچو باران، ز برت چه بر خورم من؟

كه چو سنگ تيره ماندي همه عمر بر مزاري

چو به زندگي نبخشي تو گناه زندگاني

بگذار تا بميرد به بر تو زنده واري

نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر بر آرم

منم آن درخت پيري كه نداشت برگ و باري

سر بي پناه پيري به كنار گير و بگذر

كه به غير مرگ ديگر نگشايدت كناري

به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها

بنگر وفاي ياران كه رها كنند ياري! 

پنجشنبه 1388/04/25 ساعت 23:20| نویسنده : ایرج |
میلاد مسعود بزرگ آزادمرد جهان بشریت، منادی دین و تمثال حقیقی حریت، الگوی ساده زیستی و مبشر عدالت و صداقت مبارک باد. 
دوشنبه 1388/04/15 ساعت 10:12| نویسنده : ایرج |

    خسته و دل­نگران از حوادث تلخ و بهت­آور اخیر و متنفر از این همه سم­پاشی و ........... رسانه­ای که نام رسانه­ی ملی را یدک می­کشد و از بودجه­ی عمومی استفاده می­کند ولی نه ملی که میلی عمل می­کند و به قول آقای عماد افروغ(از چهره های منصف اصول­گرا) به سان هیزم کشی برای آتش عمل می­کند و در حكم ستاد جنگ گروه و طیفی خاص، به جای آرام کردن اوضاع، دل حداقل بیست میلیون نفر از طرف­داران مهندس مظلوم، یار و یاور امام راحل(ره) و جزو ذخایر بی­بدیل انقلاب (جناب مهندس موسوی) را ریش و جریح می­کند، این جعبه دروغ پراکنی را تا مدتي نامعلوم خاموش كردم و طبق معمول به وب­گردی مشغول شدم، تا ببينم از لابلاي سايت­ها و وب­هايي كه هنوز از چشم فيلترينگ آقايان پنهان مانده، چه اخبار راست و دروغي پيدا مي­كنم. در اين گشت و گذار، مطلبی توجهم رو جلب کرد. پر بی راه ندانستم در عصر سياست­زده­ي كنوني كه حالم از دروغ و ريا و شايعه و پرونده و قتل و زندان و ....... به­هم مي­خورد، آن را برای خاطر مشکل پسند شما عزیزان نمایش دهم:

الو ... الو... سلام

کسي اون­جا نيست؟؟؟؟؟

مگه اون­جا خونه­ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نمي­ده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اين­که صداي يه فرشتس:

بله، با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم! قول داده امشب جوابمو بده!

بگو، من مي شنوم.

کودک متعجب پرسيد:

مگه تو خدايي!؟ من با خدا کار دارم ...

- هر چي مي­خوای بگی به من بگو، قول مي­دم به خدا بگم.

صداي بغض آلودش آهسته گفت:

 يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت شد. بعد از مکثي نه چندان طولاني گقت: نه عزيزم! خدا خيلي دوستت داره. مگه مي­تونه کسي  تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمان كودك حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روي گونه­اش غلطيد و با همان حالت بغض آلود گفت:

 اصلاً اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه مي­کنما!

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت؛ خدا گفت:

بگو زيبا! بگو . هر چي رو دل کوچکيت سنگيني مي­کند بگو!

ديگر بغض امانش را بريده بود؛ بلند بلند گريه کرد و گفت:

 خداجون! خداي مهربون! خداي قشنگم! مي­خواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم! تو رو خدا !

خدا گفت: چرا عزيزم؟ اين مخالف تقديره! چرا دوست نداري بزرگ بشي؟

- آخه خداجون من خيلي تو رو دوست دارم؛ قد مامانم! ده تا دوستت دارم! اگه بزرگ بشم؛ نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟ نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم؟ نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن. مثل بقيه که بزرگن و فکر مي­کنن من الکي مي­گم با تو دوستم. مگه ما باهم دوست نيستيم؟ پس چرا کسي حرفمو باور نمي­کنه؟

خداجون! چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اين­طوري نمي­شه باهات حرف زد؟

خداجونم نذار من مثل اينا بزرگ شم، مي­ترسم منم دروغگو بشم! مردمو بزنم! اونارو بكشم ..... مي ترسم ..........

خدا ايستاد و آرام به حرفاي بغض آلود كودك گوش داد پس از تمام شدن گريه­هاي کودک، گفت:

 آري؛ آدم! محبوب­ترين مخلوق من! چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش مي­کنه! کاش همه مثل تو به جاي خواسته­هاي عجيب، من رو از خودم طلب مي­کردن! تا تمام دنيا در دست­شان جا مي­گرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم و نه براي خودخواهي­شان مي­خواستند. دنيا براي تو کوچکه ...

بيا براي هميشه کوچک بمان و هرگز بزرگ نشو!

کودک کنار گوشي تلفن، درحالي­­كه لبخندي مليح برلب داشت، آرام و بي دغدغه در آغوش خدا به خواب فرو رفت...........

جمعه 1388/04/12 ساعت 10:34| نویسنده : ایرج |
خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بال های استعاری
لحظه های كاغذی را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری
آفتاب زرد وغمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری
عصر جدول های خالی، پارك های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمكت های خماری
رونوشت روزها را روی هم سنجاق كردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه باز حوادث
درستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری .
                                سروده مصطفی
پنجشنبه 1388/04/04 ساعت 23:2| نویسنده : ایرج |

بیستمین سالگرد عروج ملکوتی معمار بزرگ انقلاب - امام راحل عظیم الشأن مان - را تسليت و تعزيت عرض مي كنم. اميد آن بيش از گذشته با انديشه و آرمان آن مرد الهي آشنا شويم و در جهت حفاظت و حراست از ميراث گران سنگ آن مصلح بزرگ بكوشيم. يادش گرامي باد.

جمعه 1388/03/15 ساعت 8:30| نویسنده : ایرج |
 

آب زنید راه را

آب زنيد راه را هين كه نگار مي رسد
مژده دهيد باغ را بوي بهار مي رسد
راه دهيد يار را آن مه ده چهار را
كز رخ نوربخش او نور نثار مي رسد
***
چاك شدست آسمان غلغله ايست در جهان
عنبر و مشك مي دمد سنجق يار مي رسد
رونق باغ مي رسد چشم و چراغ مي رسد
غم به كناره مي رود مه به كنار مي رسد
***
تير روانه مي رود سوي نشانه مي رود
ما چه نشسته ايم پس شه ز شكار مي رسد
باغ سلام مي كند سرو قيام مي كند
سبزه پياده مي رود غنچه سوار مي رسد
خلوتيان آسمان تا چه شراب مي خورند
روح خراب و مست شد عقل خمار مي رسد

یکشنبه 1388/03/03 ساعت 16:56| نویسنده : ایرج |
میرحسین و خاتمی
یکشنبه 1388/03/03 ساعت 16:52| نویسنده : ایرج |
خدایا یاری ام کن!

اگر روزی، جایی، چیزی شکستم، دل نباشد!

سه شنبه 1387/12/27 ساعت 19:19| نویسنده : ایرج |
------
درباره وبلاگ
سلام عزیزان همراه
این نوشتار به ارائه‌ي مطالبي پیرامون دو واژه بسیار با اهمیت دیده و دل اختصاص دارد. پاسخ به پرسش هایی چون: دیده و دل در نگاه عرفا، شعرا، عشاق، انبیا، و نقش و کارکرد هریک از این دو.
نظرات خود را از ما دریغ نفرمایید
پیوندهای روزانه
طراح قالب

آمار وبلاگ
کاربران آنلاین :
بازديدها :


دانلود RssReader

Powered By
BLOGFA.COM

---------------------------------------------------------------------------- ------------------------------------------- عكس

Free JavaScripts provided
by The Salar Weblog

.............................................. ----------------------------------

www.haraji.org