بلا دل
ابوالقاسم لاهوتي در « حكايت دل» چنين مينالد:
نشد يك لحظه از يادت جدا، دل زهي دل، آفرين دل، مرحبا دل
ز دستش يكدم آسايش ندارم نميدانم چه بايد كرد با دل
هزاران بار منعش كردم از عشق مگر برگشت از راه خطا، دل؟
به چشمانت مرا دل مبتلا كرد فلاكت دل، مصيبت دل، بلا دل
از اين دل، داد من بستان، خدايا ز دستش تا به كي گويم خدا، دل!؟
درون سينه، آهي هم ندارد ستمكش دل، پريشان دل، گدا دل
به تاري گردنش را بسته زلفت فقير و عاجز و بيدست و پا، دل
بشد خاك و ز كويت برنخيزد زهي ثابت قدم دل، باوفا دل
ز عقل و دل دگر از من مپرسيد چو عشق آمد كجا عقل و كجا دل؟
تو لاهوتي ز دل نالي، دل از تو حيا كن يا تو ساكت باش يا دل!
از کفم رها شد قرار دل
نیست دست من اختیار دل
هیز و هرزهگرد، ضد اهل درد
گشته زین در آن، در مدار دل
بیشرفتر از دل مجو که نیست
غیر ننگ و عار، کار و بار دل
خجلتم کشد پیش چشم از آنک
بوده بهر من در فشار دل
دل به هر کجا رفت و برنگشت
دیده شد سفید ز انتظار دل
عمر شد حرام، باختم تمام
آبرو و نام، در قمار دل
بعد از این ضرر، ابلهم اگر
خم کنم کمر زیر بار دل
هر دو ناکسیم گر دگر رسیم
دل به کار من، من به کار دل
داغدار چون لالهاش کنم
تا به کی توان بود خار دل
همچو رستم از تیر غم کنم
کور، چشم اسفندیار دل
خون دل بریخت از دو چشم من
خوشدلم از این انتحار دل
افتخار مرد در درستی است
وز شکستگی است اعتبار دل
عارف این قدر لاف تا به کی
شیر عاجز است از شکار دل
بوى نگار
آن نـــــالـــــــه ها كه از غم دلـــدار مىكشم آهــــىاست كــــــز درون شـــرربار مىكشم
بــــــــا يـــــار دلفريب بگـــــــو: پــــرده برگشا كــــــز هجــــــــر روى مــــاه تو، آزار مىكشم
منصـــــــور را گـــــذار كـــه فرياد او به دوست در جمـــــع گلــــــرخــــــان به سرِدار مىكشم
ســـــاقــــى، بريز بــــاده به جامم كه هجر يار بــــــارىاست بسگــــران به سربار مىكشم
گفتــى كه دوست، باز كند در به روى دوست اين حســــرتى است تازه كه بسيار مىكشم
كـــــوچك مگيــــــر كلبـــــه پيـــر مغان كه من بــــــوى نگــــار زان در و ديــــــوار مــــىكشم
ســـــالك در اين سـلــــوك به دنبال كيستى؟ مـــــن يــــــــار را بــــــه كوچه و بازار مىكشم
گواه دل
ســـاغر از دست ظريف تو، گناهى نبود جز سر كوى تو اى دوست، پناهى نبود
درِ امّيد ز هر سوى به رويم بسته است جـــز در ميكــــده امّيـــد به راهـــى نبود
آنكــــه از بـاده عشق تو، لبى تازه نمود ملك هستى بر چشمش پرِ كاهى نبود
گــــــر تو در حلقـــه رندان نظرى ننمايى به نگاهت، كه در آن حلقه، نگاهى نبود
جـان فــــداى صنم باده فروشى كه بَرَش هستى و نيستى و بنده و شاهى نبود
نظــــرى كن كه نباشد چو تو صاحبنظرى به مريضى كه در او جز غم و آهى نبود
عاشقـــم، عاشق دلسوخته از دورى يار در كفـــم جــز دل افسرده گواهى نبود
تا
در حافظهي آيينه
بر گيسوان جوانيام
شكوفهي نارنج بنشاند
و من
همراه باد شرقي او
شرح يغماي دلم را
به گوش باد
زمزمه خواهم كرد
سلام اي غروب غريبانه دل
سلام اي طلوع سحرگاه رفتن
سلام اي غم لحظههاي جدايي
خداحافظ اي شعر شبهاي روشن
خداحافظ اي شعر شبهاي روشن
خداحافظ اي قصهي عاشقانه
خداحافظ اي آبي روشن عشق
خداحافظ اي عطر شعر شبانه
خداحافظ اي هم نشين هميشه
خداحافظ اي داغ بر دل نشسته
تو تنها نميماني اي مانده بي من
تو را ميسپارم به دلهاي خسته
تو را ميسپارم به ميناي مهتاب
تو را مي سپارم به دامان دريا
اگر شب نشينم، اگر شب شكسته
تو را ميسپارم به رؤياي فردا
به شب ميسپارم تو را تا نسوزد
به دل ميسپارم تو را تا نميرد
اگر چشمهي واژه از غم نخشكد
اگر روزگار اين صدا را نگيرد
خداحافظ اي برگ و بار دل من
خداحافظ اي سايه سار هميشه
اگر سبز رفتي اگر زرد ماندم
خداحافظ اي نوبهار هميشه
این تصاویر معصومانه، منو حسابی به ریخت و اشکمو جاری کرد. شما رو چه؟ 
سراب
عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود
هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم
رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا کشید پی خویش دربدر
این خوشپسند دیده زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
در دورگاه دیده من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
وز خویش می ربود
از دور می فریفت دل تشنه مرا
چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب
دیدم سراب بود
بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟
کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
بنما کجاست او
هوشنگ ابتهاج(سایه)
((((((((((((((((((((((((((((((())))))))))))))))))))))))))))))))))))
یادت هست
سراغ بهار را از من گرفتی؟
و گفتم یک چند صباحی است که از آن بی خبرم ؟
راستش بی مقدمه نشانی از بهار یافتم
گفتم تو را هم خبر کنم
که بی تاب رفتنش بودی.
آخر هر چه نباشد
پرستو با بهار نسبت دارد.
دیشب که در کوبه باد و باران پاییزی
پرستو خودش را به شیشه خاطراتم کوبید
فهمیدم
بهار همین جاست
هیچ وقت هم نرفته بود
یعنی اصلا بهار رفتنی نیست
........
خوب که پنبه دلم را زدم
صدای خنده بهار را به وضوح شنیدم
گوش کن
شنیدی ؟
بهار همين جاست
ضمن تبریک سال جدید خدمت شما عزیزان همراه، از خداوند منان سال خوب و خوشی را برایتان مسئلت میكنم. سبز و خرم باشيد.

|
با خون شعرهايم | |
|
با ديدگان بسته، در تيرگي رهايم اي همرهان كجاييد؟ اي مردمان كجايم؟ پر كرد سينهام را فرياد بي شكيبم با من سخن بگوييد اي خلق، با شمايم شب را بدين سياهي، كي ديده مرغ و ماهي اي بغض بيگناهي بشكن به هايهايم سرگشته در بيابان، هر سو دوم شتابان ديو است پيش رويم، غول است در قفايم بر تودههاي نعش است پايي كه ميگذارم بر چشمههاي خون است چشمي كه ميگشايم در ماتم عزيزان، چون ابر اشكريزان با برگ همزبانم، با باد هنموايم آن همرهان كجايند؟ اين رهزنان كيانند تيغ است بر گلويم، حرفيست با خدايم سيلابههاي درد است رمزي كه مينويسم خونابههاي رنج است شعري كه ميسرايم چون ناي بينوا، آه، خاموش و خسته گويي مسعود سعد سلمان، در تنگناي نايم اي همنشين ديرين، باري بيا و بنشين تا حال دل بگويد، آواي نارسايم شبها براي باران گويم حكايت خويش با برگها بپيوند تا بشنوي صدايم ديدم كه زردرويي از من نميپسندي من چهره سرخ كردم با خون شعرهايم روزي از اين ستمگاه خورشيدوار بگذر تا با تو همچو شبنم بر آسمان برآيم. |
فریدون مشیری

